همسفر تا خدا

همسفر تا خدا

بسم الله الرحمن الرحیم
چقدر متفاوت بعضی از همسفر ها تا خدا...
با همه ی اون چیزایی که من تا حالا دیدم،
همه ی اون کارایی که تا حالا کردم، همه ی اون جاهایی که تا حالا رفتم حتی.
متفاوت با زندگی من، با زندگی آدمای اطرافم و
حتی با زندگی همه ی آدمایی که میشناسم.
و چقدر خوب این تفاوت، چقدر خوب شنیدن درباره ی زندگی ای
که هرگز تجربه اش نکرده ای و فکر هم نمی کنی هرگز بتوانی تجربه اش کنی
آدمهای عجیبی اند این طور آدمها
آدم های غیر قابل باور کردنی اند حتی،
باور اینکه چقدر مثل تو هستند و چقدر مثل تو نیستند و
یا نمیخواهند باشند سخت است
باور اینکه همه شان روزی مثل تو خیلی عادی به دنیا امده اند،
اما حالا....
چه طور این طوری شده اند؟
چون واقعا زجر میکشم وقتی کسی میگوید همت همونیه که یه اتوبان بزرگه؟
و هیچ ایده ی بیشتری ندارد
میداند آدم هم بوده ها، اما این که کی بوده رو نه
همت براشون مساویه با ترافیک
نه با شهادت و انسانیت و این جور چیز ها!
آیا به جز اسم خیابان، هیچ راه دیگری برای جاودانه کردن این آدم ها وجود نداشت؟

دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
پیوندهای روزانه
بسم الله الرحمن الرحیم


فرض کنید دختر یک خانواده ی ثروتمند هستید در تبریز
با یک طلبه ساده ازدواج میکنید و بخاطر ادامه تحصیل همین طلبه ی ساده
 راهی نجف میشوید
گرما و غربت شهر نجف را در نظر بگیرید، خدا به شما فرزندی میدهد
بعد این فرزند می میرد!
بعد دوباره فرزند میدهد، دوباره در همان بچگی می میرد!
 دوباره فرزند میدهد دوباره…!! 
این درحالی ست که فقر گریبان تان را گرفته
در حدی که یکی یکی، اسباب خانه را میفروشید
حتی رختخواب!….

همسر علامه طباطبایی همیشه مرا به فکر میبرد
 علامه درباره ایشان گفته بودند: ” من نوشتن المیزان را مدیون ایشانم” !! 
یا :“اگر صبر حیرت انگیز همسرم نبود من نمیتوانستم ادامه ی تحصیل بدم” 
صبر حیرت انگیز.. .
نوشتن المیزان…
علامه نه تعارف داشته و نه اغراق میکند 
علامه در جایی فرموده بودند:
“ایشان وقتی در قم رو به  حضرت معصومه سلام میدادند من جواب خانوم را میشنیدم!
 و همچین هنگامی که زیارت عاشورا میخواندند
 من جواب سلام امام حسین(ع) را میشنیدم!”


همیشه به جایگاه او حسرت میخورم! 
باخودم فکر میکنم وقتی که داشته خانه را جارو میزده
یا وقتی برای علامه چایی میریخته، میدانسته در آسمان ها انقدر معروف است?
میدانسته در پرورش یک مرد بزرگ انقدر موثر است? 
کاش کتابی از زندگی نامه اش چاپ شده بود
 کاش برای ما کلاس آموزشی میگذاشت
کلاس اخلاق. اخلاص
کلاس مدیریت زندگی در شرایط بحرانی
 کلاس چگونه از همسر خود علامه طباطبایی بسازیم?
 کلاس چگونه بدون قلم بدست گرفتن تفسیر المیزان بنویسیم?
 کلاس چگونه مهم باشیم اما مشهور نه?
 کلاس چگونه توانستم در اهداف والای همسرم او را در بدترین شرایط یاری دهم?
 کلاس…

همه ی این ها چند واحد میشود?
 چقدر واحد پاس نکرده دارم...


  • نیمه پنهان ماه

بسم رب الشهدا و الصدیقین



 همه به عشق بین من و آقامحسن غبطه می‌خوردند‌
یادم هست سر سفره عقد که نشسته ‌بودیم،
به من گفت: «الان فقط من و تو، توی این آینه مشخص هستیم،
از تو می‌خواهم که کمک کنی من به سعادت و شهادت برسم.»
من هم همانجا قول دادم که در این مسیر کمکش‌ کنم
محسن واقعا راحت از من و فرزندمان دل کند
چون عشق اصلی‌اش خدایی بود
همه می‌دانستند که چقدر من و محسن به همدیگر علاقه داشتیم
همه غبطه می‌خوردند به عشق بین من و شوهرم
اما او همیشه می‌گفت «زهرا درعشق من به خودت و پسرمان علی شک نکن
ولی وقتی که پای حضرت زینب (س) بیاید وسط، زهرا جان من شماها را می‌گذارم و می‌روم.»‌



 اگر فرزندم علی آن جوری که من دوست دارم، تربیت شود و بزرگ شود
قطعا به این عکس افتخار می‌کند و قطعا همین مسیر را انتخاب می‌کند و
انشالله مثل پدرش شهادت نصیب او هم می‌شود
علی با همین دو تا عکس یعنی اسارت و شهادت پدرش می‌فهمد
که او چقدر شجاع بوده، چقدر مرد بوده،‌با غیرت بوده،‌ با ایمان بوده.
به هرکسی هم که به مجلس محسن می‌آید و گریه می‌کند می‌گویم
خواهش می‌کنم اشک‌تان هدف دار باشد
برای حضرت زینب(س) اشک بریزید ،‌برای امام حسین(ع) اشک بریزید
تا دل شهید من هم راضی بشود.‌

"گزیده‌ای از سخنان خانم زهرا عباسی،
همسر شهید مدافع حرم محسن حُجَجی درباره‌ی سبک زندگی این زوج"



  • نیمه پنهان ماه

بسم الله الرحمن الرحیم


می خواست بشود مدافع حرم

واقعا آرزو داشت

گفتمش خواهرم حرم تو همسر توست

دفاع کن از او با خوشرفتاری...


َ جِهَادُ الْمَرْأَةِ حُسْنُ التَّبَعُّلِ لِزَوْجِهَا

حضرت محمد(صلی الله علیه و آله)/تحف العقول، النص، 





  • نیمه پنهان ماه