همسفر تا خدا

همسفر تا خدا

بسم الله الرحمن الرحیم
چقدر متفاوت بعضی از همسفر ها تا خدا...
با همه ی اون چیزایی که من تا حالا دیدم،
همه ی اون کارایی که تا حالا کردم، همه ی اون جاهایی که تا حالا رفتم حتی.
متفاوت با زندگی من، با زندگی آدمای اطرافم و
حتی با زندگی همه ی آدمایی که میشناسم.
و چقدر خوب این تفاوت، چقدر خوب شنیدن درباره ی زندگی ای
که هرگز تجربه اش نکرده ای و فکر هم نمی کنی هرگز بتوانی تجربه اش کنی
آدمهای عجیبی اند این طور آدمها
آدم های غیر قابل باور کردنی اند حتی،
باور اینکه چقدر مثل تو هستند و چقدر مثل تو نیستند و
یا نمیخواهند باشند سخت است
باور اینکه همه شان روزی مثل تو خیلی عادی به دنیا امده اند،
اما حالا....
چه طور این طوری شده اند؟
چون واقعا زجر میکشم وقتی کسی میگوید همت همونیه که یه اتوبان بزرگه؟
و هیچ ایده ی بیشتری ندارد
میداند آدم هم بوده ها، اما این که کی بوده رو نه
همت براشون مساویه با ترافیک
نه با شهادت و انسانیت و این جور چیز ها!
آیا به جز اسم خیابان، هیچ راه دیگری برای جاودانه کردن این آدم ها وجود نداشت؟

پیوندهای روزانه

بسم رب الشهدا و الصدیقین


وقت مراسم عقد را تعیین کردند  از طرف خانواده آقای مهدی چند بار آمدند که به خرید برویم
اما من گفتم که هیچ خریدی ندارم . روز قبل از عقد ، دوباره برنامه خرید گذاشتند
آقای نادری و خانمش و آقا مهدی آمدند
گفتم : « مگر قرار نبود خریدی نباشد ! »
خانم نادری گفت : « آقا مهدی می گوید ، لااقل برویم یک حلقه بخریم ! »
بالاخره راضی ام کردند و راه افتادیم . به اولین مغازه طلافروشی بازار که رسیدیم ، وارد شدیم .
قیمت حلقه ها را نگاه کردم و ارزان ترین را انتخاب کردم ؛
یک حلقه هشتصد تومانی خریدیم و همین شد خریدمان !
فردای این شب هم خیلی خصوصی با حضور مادر و خواهرها و
شوهر عمه آقای مهدی و خانواده ما ، برنامه عقد در منزل ما برپا شد .

شهید
مهدی باکری



یک روز قرار بود بچه‌های لشکر به عنوان مهمان به خانه ما بیاید
من از آنجا که فرصت نکرده بودم نان تهیه کنم به مهدی گفتم که وقتی عصر می‌آیید، نان هم تهیه کنید
مهدی که هم‌ طبق معمول عصرها دیر به خانه می‌آمدند
-بنابه شرایط کاری- از آنجا که نانوایی‌ها بسته بودند نتوانسته بود نان تهیه کند
زنگ زدند که از لشکر نان بیاورند
البته از امکانات لشکر هیچ وقت استفاده نمی‌کردند ولی چون مجبور بودیم این کار را کردند
نان را که آوردند مهدی پنج، شش تا برداشت و آورد بالا
با تأکید گفت که تو حق نداری از این نان استفاده کنی
چون که این‌ها را مردم برای رزمندگان اسلام ارسال کرده‌اند و چون تو رزمنده نیستی
پس حق خوردن از این نان‌ها را نداری
من هم مجبور شدم از خرده نان‌هایی که قبلاً در سفر مانده بود استفاده کردم


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">