همسفر تا خدا

همسفر تا خدا

بسم الله الرحمن الرحیم
چقدر متفاوت بعضی از همسفر ها تا خدا...
با همه ی اون چیزایی که من تا حالا دیدم،
همه ی اون کارایی که تا حالا کردم، همه ی اون جاهایی که تا حالا رفتم حتی.
متفاوت با زندگی من، با زندگی آدمای اطرافم و
حتی با زندگی همه ی آدمایی که میشناسم.
و چقدر خوب این تفاوت، چقدر خوب شنیدن درباره ی زندگی ای
که هرگز تجربه اش نکرده ای و فکر هم نمی کنی هرگز بتوانی تجربه اش کنی
آدمهای عجیبی اند این طور آدمها
آدم های غیر قابل باور کردنی اند حتی،
باور اینکه چقدر مثل تو هستند و چقدر مثل تو نیستند و
یا نمیخواهند باشند سخت است
باور اینکه همه شان روزی مثل تو خیلی عادی به دنیا امده اند،
اما حالا....
چه طور این طوری شده اند؟
چون واقعا زجر میکشم وقتی کسی میگوید همت همونیه که یه اتوبان بزرگه؟
و هیچ ایده ی بیشتری ندارد
میداند آدم هم بوده ها، اما این که کی بوده رو نه
همت براشون مساویه با ترافیک
نه با شهادت و انسانیت و این جور چیز ها!
آیا به جز اسم خیابان، هیچ راه دیگری برای جاودانه کردن این آدم ها وجود نداشت؟

پیوندهای روزانه

بسم الله الرحمن الرحیم


قبل از ورود حضرت آقا شخص با صفایی جلوی جمع می ایستد با چند تذکر اعلام می کند
که آقا وکیل عروس خانمها هستند و جناب آقای محمدی گلپایگانی ،از دامادها وکالت خواهند گرفت.
عروسها از این موهبت الهی احساس کرامت و سرافرازی می کنند
و زیر چشم به دامادها فخر می فروشند
دامادها اندکی دلخور می شوند ولی بعد با توجه به اینکه
اصل قضیه همان "انکحت"است که آقا می گوید، خودشان را آرام می کنند
به هر حال معلوم می شود از همین اول باید هوای خانمها را داشت
همه چیز مهیاست ...!
و لحظاتی بعد...پرده کنار می رود و سیمای پر نور نائب مهدی با هاله ای زهرایی و
لبخندی آسمانی بر جمع طلوع می کند
مطابق با شیوه این محافل ابتدا حضرت آقا
در جملاتی کوتاه و نغز چند نکته به رهروان جاده خوشبختی هدیه می دهند....
بعد از بیان نکته ها، از یک یک عروس خانمها وکالت می گیرندو
اینجا دیگر کسی برای بله گفتن ناز نمی کند
بعد از چند نفر، آقا نام عروس دیگری را می خوانند و با ذکر مهریه و یادآوری شروط ،
از او وکالت می خواهند...بر خلاف رویه دختر سکوت می کند
جمع در حیرتی سنگین فرو می رود
آقا اندکی درنگ می کنند :"اگر وکالت ندهید عبور می کنم..."
دختر در حالی که بغض گلویش را می فشرد لب باز می کند:"آقا جان شرط داره!"
تعجب حاظران بیشتر می شود
"چه شرطی دخترم؟"
"به شرط اینکه شما من و پدرم را در روز قیامت شفاعت کنید."
و کسی از کنار جلسه ادامه می دهد:
"آقا !ایشان دختر سردار رشید اسلام شهید ... هستند."
جمع منقلب می شود
آقا متواضعانه پاسخ می دهند:"دخترم!پدر عزیز و  شهید شماست که باید از همه ما شفاعت کند!"
اشک از چشمان دختر سرازیر می شود و مجلس به یاد لاله های زهرایی حال و هوای دیگری می گیرد.



عاقد که تو باشی و بخوانی خطبه , بله گفتن خدایی چه صفایی دارد

هر چند وقت یکبار آقا اجازه حضور عروس و دامادهای جوان را برای جاری ساختن خطبه عقد از لبان مبارکشان صادر می کنند.کتاب "مطلع عشق" گزیده ای از رهنمودهای حضرت آیت الله سید علی خامنه ای به زوجهای جوان است که توسط "محمد جواد حاج علی اکبری" جمع آوری شده خاطره ای که در ابتدای این پست خواندید از خاطراتی شیرین از این مجالس بیان شده که در کتاب آمده است


+ عکس همینطور استفاده شده چون عکس حضرت آقا تو سفره عقد هستش برای پست
گذاشتم

نظرات  (۲)

خیلی عالی بود

به دل نشست
به این وب هم سربزنید
پاسخ:
سلام
چشم حتما
  • بانوی عاشق
  • خیلی زیبا بود ...

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">