همسفر تا خدا

همسفر تا خدا

بسم الله الرحمن الرحیم
چقدر متفاوت بعضی از همسفر ها تا خدا...
با همه ی اون چیزایی که من تا حالا دیدم،
همه ی اون کارایی که تا حالا کردم، همه ی اون جاهایی که تا حالا رفتم حتی.
متفاوت با زندگی من، با زندگی آدمای اطرافم و
حتی با زندگی همه ی آدمایی که میشناسم.
و چقدر خوب این تفاوت، چقدر خوب شنیدن درباره ی زندگی ای
که هرگز تجربه اش نکرده ای و فکر هم نمی کنی هرگز بتوانی تجربه اش کنی
آدمهای عجیبی اند این طور آدمها
آدم های غیر قابل باور کردنی اند حتی،
باور اینکه چقدر مثل تو هستند و چقدر مثل تو نیستند و
یا نمیخواهند باشند سخت است
باور اینکه همه شان روزی مثل تو خیلی عادی به دنیا امده اند،
اما حالا....
چه طور این طوری شده اند؟
چون واقعا زجر میکشم وقتی کسی میگوید همت همونیه که یه اتوبان بزرگه؟
و هیچ ایده ی بیشتری ندارد
میداند آدم هم بوده ها، اما این که کی بوده رو نه
همت براشون مساویه با ترافیک
نه با شهادت و انسانیت و این جور چیز ها!
آیا به جز اسم خیابان، هیچ راه دیگری برای جاودانه کردن این آدم ها وجود نداشت؟

پیوندهای روزانه

۴ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

بسم رب الشهدا و الصدیقین

آن زمان در مقطع دبیرستان تدریس داشتم یک روز یکی از شاگردانم آمد
و گفت: برادر من دوستی دارد که سید و جانباز است، ولی از لحاظ مالی صفر
اجازه میخواهند به خواستگاری شما بیایند بعد آنها با مادرم این مطلب را در میان گذاشتند
خیلی خوشحال شد و اجازه داد که به خواستگاری بیایند
در همان ابتدا سید گفت: من از جبهه آمدهام و دستم خالی است و ...
شاید خیلی ها مقام داشتند  پول داشتند , سید هیچ کدام را نداشت
اما در کلامش، رفتارش و حرف زدنش اخلاص موج میزد. آدم ناخودآگاه جذب او میشد.
در دوران نامزدی بیشتر از شهدا برایم میگفت؛ از لحظه های شهید شدن یارانش
همیشه میگفت: من جا مانده ام. از خدا میخواست شهادت را نصیبش کند.
سید هیچ چیز را برای خودش نمیخواست. به کم قانع بود
همیشه از خودش میپرسید: آیا دیگران هم دارند؟
وقتی از وسایل زندگی چیزی اضافه به نظرش میرسید، با مشورت هم به کسانی که احتیاج داشتندمیداد
درباره عقد و عروسی، حال و هوای شهدا در سرش بود به من گفت:
بهتر است رسم حزب اللّهی ها را اجرا کنیم. مراسم عقد ساده ای را برگزار کنیم من هم قبول کردم
بسیار ساده و بی آلایش ولی خالصانه زندگی را شروع کردیم
قسمت این شد. ما شش سال با هم زندگی کردیم
شخصیت عجیبی داشت رفتار و اعمالش بی حساب وکتاب نبود. سید غیر از مراقبه، محاسبه هم داشت.
از همان دوران عقد ایشان جلو می ایستادند و من هم پشت سر ایشان به جماعت نماز میخواندیم. سید بیشتر نمازهایش را به جماعت میخواند؛ مگر زمانی که مریض میشد
بیشتر دعاها را حفظ بود از او پرسیدم شما کی این همه دعا را حفظ کردید؟
میگفت: جبهه بهترین محل برای خودسازی بود
در جبهه وقتی در سنگر بودیم بهترین کار ما این بود که دعاها را حفظ کنیم
میگفت: کتاب دعا یا مفاتیح الجنان شاید همیشه در دسترس نباشد پس بهترین راه حفظ کردن آن است
او میخواند و من هم با او زمزمه میکردم. همیشه به من سفارش میکرد که :
حتمًا دعاها را بخوانم و قرآن را فراموش نکنم

شهید سید مجتبی علمدار


  • نیمه پنهان ماه

بسم رب الشهدا و الصدیقین


وقت مراسم عقد را تعیین کردند  از طرف خانواده آقای مهدی چند بار آمدند که به خرید برویم
اما من گفتم که هیچ خریدی ندارم . روز قبل از عقد ، دوباره برنامه خرید گذاشتند
آقای نادری و خانمش و آقا مهدی آمدند
گفتم : « مگر قرار نبود خریدی نباشد ! »
خانم نادری گفت : « آقا مهدی می گوید ، لااقل برویم یک حلقه بخریم ! »
بالاخره راضی ام کردند و راه افتادیم . به اولین مغازه طلافروشی بازار که رسیدیم ، وارد شدیم .
قیمت حلقه ها را نگاه کردم و ارزان ترین را انتخاب کردم ؛
یک حلقه هشتصد تومانی خریدیم و همین شد خریدمان !
فردای این شب هم خیلی خصوصی با حضور مادر و خواهرها و
شوهر عمه آقای مهدی و خانواده ما ، برنامه عقد در منزل ما برپا شد .

شهید
مهدی باکری



یک روز قرار بود بچه‌های لشکر به عنوان مهمان به خانه ما بیاید
من از آنجا که فرصت نکرده بودم نان تهیه کنم به مهدی گفتم که وقتی عصر می‌آیید، نان هم تهیه کنید
مهدی که هم‌ طبق معمول عصرها دیر به خانه می‌آمدند
-بنابه شرایط کاری- از آنجا که نانوایی‌ها بسته بودند نتوانسته بود نان تهیه کند
زنگ زدند که از لشکر نان بیاورند
البته از امکانات لشکر هیچ وقت استفاده نمی‌کردند ولی چون مجبور بودیم این کار را کردند
نان را که آوردند مهدی پنج، شش تا برداشت و آورد بالا
با تأکید گفت که تو حق نداری از این نان استفاده کنی
چون که این‌ها را مردم برای رزمندگان اسلام ارسال کرده‌اند و چون تو رزمنده نیستی
پس حق خوردن از این نان‌ها را نداری
من هم مجبور شدم از خرده نان‌هایی که قبلاً در سفر مانده بود استفاده کردم


  • نیمه پنهان ماه

بسم الله الرحمن الرحیم

یک‌بار خانم به مسافرت رفته بودند و آقا خیلی دلتنگی می‌کردند
وقتی آقا از سر دلتنگی اخم ‌کردند ما به شوخی ‌گفتیم اگر خانم باشد، آقا می‌خندند
وقتی خانم منزل نیستند آقا ناراحت هستند و اخم می‌کنند
هرچه سر به سر آقا گذاشتیم اخم ایشان باز نشد
بلاخره من گفتم «خوش به حال خانم که شما این‌قدر دوستشان دارید.»
آقا گفتند: «خوش به حال من که چنین همسری دارم
فداکاری که خانم در زندگی با من کردند هیچ‌کس نکرده است شما هم اگر مثل خانم باشید
همسرتان شما را این قدر دوست خواهد داشت

زهرا اشراقی , پاه به پای آفتاب , ج1 , ص199-198


  • نیمه پنهان ماه